همچون همیشه

حالا من بابت همه چیز ،از همه متاسفترم!

ساده است ولی حقیقته ، کاش دوباره مینوشتم و میگذراندم  آن لحظات خوابگاه را ،که رد می کردیم ترا با آن استدلات خودمانی و دور همی ،چه آدرسهای غلط دادم ،چه آدرسهای غلط رفتم وتا مدتها بی آدرس رفتم، اما باز هم آن یاد یادت که در دل مانده بود، سالها بعد به این بیتم رساند که ...

برو ای تن پریشان ، تو و آن دل پشیمان

که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٤   |    نظرات []   |    لینک ثابت

بچه که بودم ، یکی از بهترین آدم های زندگیم  داییم بود. دایی همیشگی نبود ، معمولاً سالی یکبار می آمد. یک هفته قبل  اومدنش همه تو خونه در تکاپو بودند تمیز کاری ، خرید...

 بجز چند روزی که باید خونه بی بی جان (مادر بزرگ) میرفت ، خونه ی ما بود. چقدر ذوق میکردم وقتی از توی اف اف میگفت : وا کو(در رو باز کن)،این جمله شروع روزهای خوش بود.

جواب اینکه دایی چرا اینجا همیشه نمی مونه یه کلمه بود : کار.

اولین بار مفهوم کارو تو علوم دیدم : نیرو در جابجایی ! بقول معلم علوم :"خیلی وقتا نیرو وارد میشه ولی چون جابجایی نداریم کار صفره" .خب حتماً دایی منم اون موقعها جابجایی داشته و گرنه پیش ما می موند.

 

حالا اما بعد سالیان دراز منم دایی شدم .دایی البته  از نوع Gmail ی  . به سهمیه سوختم ، عکس نی نی هم اضافه شده! هر ماه 5 تا 6 عکس سهم العکس داییه.نمیدونم شاید دلیل اینکه منم سالی یکبار دایی میشم  کاره!



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳   |    نظرات []   |    لینک ثابت

قُمارِ عجیبی بود
هر دو بُردیم
هرچه آورده بودیم
از یاد


شهاب مقربین



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩٢   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

کودک که چه عرض کنم ، بچه راهنمایی درونم !هنوز در همان لحظه وایستاده که ، معلم دستور میگفت:

"بگو تا سوار آورم زابلی !"

بعدش هی این جمله رو به انواع مختلف ورژن ها و ویرایش های ادبی و بی ادبی تکرار میکردم:

بگو...



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

آدرسش بچگی ها روی پاکت نامه ، کوچه روبروی  تعمیر گاه رضا  بود ،حالا اما باید برای ادامه حیات خانواده به بساز!بفروشی سپرده میشد.



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

این دنیا کوچیکه خیلی، قد زمان بین یه دلتنگی کوچیک و بی خیال شدن بعدش!



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک

شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک

دهان بر می‌نهاد او دست یعنی دم مزن خامش

و می‌فرمود چشم او درآ در کار پنهانک

چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم

همی‌دزدیدم آن گل‌ها از آن گلزار پنهانک

بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری

برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک

بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب

مهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک

از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامش

نوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک

بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهان

از آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک

که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آری

ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک

مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزی

کجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک

 

لینک این غزل:

http://soundcloud.com/pooladtorkamanrad/track-10732

 

کنسرت گروه دوستی تابستان 91



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳٩۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

عشق، شوری در نهاد ما نهاد

جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

گفتگویی درزبان ما فکند

جستجویی در درون ما نهاد

قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت

کاتشی در پیر و در برنا نهاد

حسن را بر دیدهٔ خود جلوه داد

منّتی بر عاشق شیدا نهاد

 

"فخرالدین عراقی"



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

وقـت سحر است خیز ای مایـه ناز

نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کانها کـه بجـایند نــپایند بسی

و آن ها که شدند کس نمیآید باز

خیام



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

 

سیدخندان ، سهروردی بیا بالا....

ساعت موبایل 7.30 رو نشونگره .امروز توی راه شرکت، این شعر حافظ اومد تو ذهنم

پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان

ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن

باشه حافظ ،شعر تو رو هم از بر میکنم مثل قیمت دلار و نفتی که از بر می کنم ، مثل نمازی که از بر می کنم ، مثل دوستانی که اسمشون رو از بر میکنم ، مثل مدارهایی که طراحی میکنم ،مثل برنامه هایی که می نویسم...

خیالت راحت شد همه ،اصلن همه رو از برم .

...

 

دیگه رسیدم سر اون سر بالایی خفنی که باید پیاده برم تا اوفیس!بخودم میگم حالا حالش خوب نبوده یه چیزی گفته حافظ دیگه!!!

اما  نه...نت های موسیقی رو ولی، از بر نکردم و نمیکنم ،چون اونا مثل بقیه سفارش کسی نیستن،سفارش دل خودم هستند.

و صد البته تو ! تو  که تازه ترین و ناب ترین  و حساسترین قسمت من هستی .کی دلم اجازه بده که از برت کنم،هیچ وقت.



نویسنده : همچون همیشه - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳٩٠   |    نظرات []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam